۱.امروز مستند The Lost Children 2024 را دیدم. ماجرای نفسگیر جستجوی ۴ کودک گمشده در قعر جنگلهای آمازون. بعد از چهل روز هر چهار کودک زنده پیدا شدند. نحیف و در شرف موت بودند. ولی پیدا شدند. مستند منقلبم کرد. چرا اینقدر منقلب شدم؟ انگار ما آدمهای این سرزمین هم، هر کدام به شکلی، مدتهاست در جنگلی تاریک گم شدهایم. خسته، زخمی، اما هنوز امیدوار به پیدا شدن.

۲.میخواند «یا رادَّ ما قد فات» (ای بازگردانندهی از دست رفتهها) و گریه میکرد. این تصویر سالها پیش در ذهنم حک شده است. نمیدانم کی و کجا. ولی برای من نماد روزهاییست که امید کلمهی دوری است. در شهر قدم میزنم. میبینم که خیلی چیزها از دست رفته است. مراقبت از اعتماد، گفتوگو، همدلی، رفاقت و همهی آنچه ما را بهم نزدیک میکرد، دشوار تر از همیشه است. به نظرم چیزی فراتر از خانهها، شهرها و زیرساختها در حال ویران شدن است.
۳.فقر، فشار اقتصادی و خشم از همیشه پررنگ تر از زیر پوست شهر بیرون زده است. تلخ بودن انتخاب دم دستتریست. با خودم میخوانم یا راد ما قد فات. آیا هنوز امیدی هست؟ چه چیزی در انتهای این تونل تاریک در انتظار ماست؟ سعی میکنم از حداقل چیزهایی که باقی مانده مراقبت کنم. مثل آن دخترک ۱۳ سالهی مستند که تا روز چهلم از حداقل جانی که برای خودش و خواهر و برادرهایش باقی مانده بود مراقبت کرد.

۴.اسم عملیات نجات کودکان «امید» بود. کلمهای که روزهای آخر نخ نما شده بود. ولی جنگل بالاخره آن کودکان را پس داد. جنرال سانچز بعد از موفقیت عملیات با وجد سه بار گفت: «معجزه، معجزه، معجزه». به نظرم ما هم هرکاری که باید را انجام دادهایم. هر دری که باید را کوبیدهایم. هیچکس نمیداند که چطور این ناممکن ممکن میشود. ولی شاید معجزه دقیقاً از همان جایی آغاز شود که دیگر هیچ دلیل منطقی برای امیدوار ماندن وجود ندارد.
پیشنهاد شنیدنی