پراکنده‌گویی

چند کلام حرف حساب با معین ۱۸ ساله

خب توی این پست قراره برم سراغ یک موضوع کلیشه‌ای. اینکه اگر الان که ۲۸ سالمه برگردم به ۱۸ سالگی به معین اون موقع چه چیزهایی می‌گم. بخشی از چیزهایی که می‌نویسم رو از این رشتو برداشتم چون خیلی تجربه‌ی مشترکی بود. این پست صدرا هم موجب شد یک سری ایده‌هایی توی ذهنم شکل بگیره …

ادامه مطلب
پراکنده‌گویی

دکترا، ز گهواره تا گور دانش بجوی؟!

توی این پست می‌خوام در مورد تجربه‌ی دو سال اول تحصیل در رشته‌ی دکترای کامپیوتر در دانشگاه پلی‌تکنیک مادرید بگم. چند کلمه‌ی آخری که توی جمله‌ی قبل نوشتم نشون می‌ده تجربه‌ی من چقدر محدود و فردیه. دوست دارم همین اول بگم که چیزایی که من می‌گم تجربیات شخصی منه و بهتره بسط داده نشه به …

ادامه مطلب
پراکنده‌گویی

وبلاگ در قرن ۲۱؟!

طی یک سال اخیر خیلی خیلی از شبکه‌های اجتماعی دلزده شدم. همین موجب شد که این وبلاگ رو شروع کنم. توی این یک سال مدیوم‌های مختلفی رو تست کردم. از ویدیو ساختن توی یوتیوب و اینستاگرام گرفته تا توییت کردن و نوشتن توی ویرگول یا مدیوم. متاسفانه این پلتفرم‌ها هرکدوم قوانین عجیب و خاص خودشون …

ادامه مطلب
پراکنده‌گویی

فلورانس در واقعیت مجازی

هفته‌ی اولی بود که در شرکت جدید مشغول به کار شده بودم. گفته بودند در وقت‌های آزادت می‌توانی در کنار برنامه نویسی برای هدست واقعیت مجازی، از آن برای سرگرمی هم استفاده کنی. روزهای اول بود و من هنوز به صبحِ زود بیدار شدن عادت نداشتم. جدا از آن، هوای اواسط آذر ابری‌تر از همیشه …

ادامه مطلب
پراکنده‌گویی

اندر مصائب جوانی

قدم می‌زدیم و هوا کاملن مطبوع و متعادل بود. از آن عصرهایی که هوا نه سرد است و نه گرم. راه می‌رفتیم که میانه‌ی راه یکهو ایستاد. پرسیدم: «چیزی شده؟» گفت: «نه، خوبم، فقط یک لحظه صبر کن.» خون دوید زیر پوست صورتش و دستانش شروع کردند به لرزیدن. گفتم: «بیا یک لحظه بشین کنار …

ادامه مطلب
پراکنده‌گویی

از برنامه‌نویسی تا شعر

من تقریباً نصف روز را با این صفحه مواجه‌ام. کدنویسی می‌کنم و با کامپیوترها در تعاملم. با آن‌ها حرف می‌زنم تا راضی شوند کارهایی که می‌خواهم را برایم انجام دهند. بدون چون و چرا و ادا و اطوار. اگرچه گاهی متقاعد کردنشان سخت است و تا مرز مشت زدن به صفحه‌ی مانیتور پیش می‌روم، اما …

ادامه مطلب
پراکنده‌گویی

زندگی برای کار، کار برای زندگی

داشتم نهار می‌خوردم که او هم غذایش را گذاشت توی مایکروفر و آمد خودش را رها کرد روی کاناپه‌ی روبه‌روی من. یک نگاهی به گوشی‌اش انداخت و گفت: لعنتی، هنوز چهارشنبه‌ است. عینکش را برداشت و یک دستی کشید روی سر و صورتش. حال و حوصله نداشت و چشم‌انتظار آخر هفته بود. برَدلی کوپِر هم …

ادامه مطلب
پراکنده‌گویی

در باب احیا و مرمت زندگی

خانم کِی آلمانی بود. در کلاس زبان اسپانیایی با او آشنا شدم. یک روز که ماشین نداشت بعد کلاس به او گفتم بیا من برسانمت. هم یکم اسپانیایی تمرین کنیم هم یک دوری بزنیم. آمد نشست توی ماشین و همان اول کار، یک جاسیگاری فلزی که رویش طرح یک ماندالا داشت را از کیفش درآورد. …

ادامه مطلب